داستان طنز دختر خاله ی صدام به قلم زنده یاد میدیا جادری
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 14:02
مامان رختخواب ها رو پهن کرد و من و ۴ تا از داداشیام با دمپایی های شسته شده پریدیم روی رختخواب هامون ! مامان و بابا هم کنار ما خوابیدن! دمپایی های اونا از مال ما خیلی بزرگتر بود!یه ساک پر از لباس همیشه کنار در بود اما نمی دونم چرا نمی رفتیم مسافرت! بابا رادیو رو همیشه روش می گذاشت!هنوز چشامون گرم خو...
داستان آن سوی خیابان اثر میدیا جادری
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 14:02
- آقا پسر ؟- بله ؟! با من بودین آقا ؟!- بله با شمام. چیزی می خواستی؟!- نه ، فقط داشتم نگاه می کردم!- به هر حال اگه کمکی از من برمیاد در خدمتم.- نه آقا، ممنون!پسر بچه تقریبا ۱۱ ساله بود. با علاقه خاصی به کتاب ها نگاه میکرد اما چیزی نخریداری و لابه لای جمعیت از در کتاب فروشرسانیی بیرون رفت!اول هفته ب...
داستان نمایشگاه آش فروشی اثر زنده یاد میدیا جادری
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 14:02
نمایشگاه آش ارائهی دستم زیر چونه ام خشک شده بود اون قدر که به این حالت روی میز خم شده بودم و به روبرو نگاه می کردم. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشد و دیگه کم کم رسیده بودن به میز من! از این وضعیت عصبانی و کلافه بودم اما هیچ کاری از من بر نمی اومد جز اینکه بشینم و به این صحنه ی دلخراش نگاه کنم! حتی یک ...
داستان نت های عاشقانه اثری از زنده یاد "میدیا جادری"
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 14:02
چیزی به غروب خورشید نمانده بود! هر روز دقیقا همین زمان می آمد! اولین بار که آمد دلم برایش سوخت فکر می کردم او هم کسی هست مانند دیگران! سرش پایین بود و یک جوری در دنیای خودش غرق بود که انگار کسی را نمی دید. آرام آمد و نشست دقیقا روبروی من ! نمی دانم چرا نگاهش می کردم ؟! اولین بار که دیدمش خیلی اتفاقی...
داستان ساعت مارک! از سری داستان های زنده میدیا جادری در راه شب رادیو
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 14:02
یادمه توی کتاب فارسی دبستان نوشته بودن نفرین بر دهانی که بی موقع باز شود! فکر کنم من از این درس به کل مردود شدم که الان این زندگی مسخره نصیبم شده! داشتم به ساعت گرون بهای که تازه از خانومم هدیه گرفته بودم نگاه می کردم ، آقای رئیس که توی اتاق ما اومده بود با دیدن ساعت گفت: به به ، ساعت نو مبارک! معلو...
داستان طنز رقابت اثر زنده یاد میدیا جادری
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 14:02
امروز خیلی سرم شلوغ بود. هنوز کلی از حساب و کتابای شرکت مونده بود رو دستم که آقا پرویز آبدارچی شرکت با همون لبخند همیشگی یه استکان چای گذاشت روی میزم. گفتم: دست شما درد نکنه! آقا پرویز بدون اینکه بهش تعارف کنم نشست روی صندلی کنار میزم و گفت: وظیفمه گفتم: خیلی خسته شدم، با این چای قند پهلوی شما حتما ...
داستان خداداد از سری داستان های رادیویی زنده یاد میدیا جادری
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 14:02
پیرمرد چونه شو روی عصا گذاشته بود و به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود و پلک نمیزد، دلم نمی خواست خلوتش رو بهم بزنم. رفتم کنارش نشستم. چهره ی پیرمرد غمگین بود و چروک های صورتش و دست ترک خوردش از گذشته ی پر فراز و نشیبی حکایت داشت. آروم دستم رو روی شونه اش گذاشتم و انگاری که از خواب پریده باشه به خودش ا...
داستان کوتاه لواشک
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 14:02
اصلا متوجه نبودم که چطور با صدای بلند خندیدم! سر کلاس بودیم و استاد داشت درس میداد! یهو همه نگاهها برگشت به سمت من! استاد با طعنه گفت چیه؟ بگو ما هم بخندیم؟ کجای درس خنده داشت؟! وای عجب آبروریزی بدی شده بود! پسرا و دخترای کلاس انگار منتظر یه همچین فرصت مسخره ای بودن، آغاز کردن به خندیدن! بعد یکی از ...
داستان طنز جوگیر اثر زنده یاد میدیا جادری
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 14:02
خدا بگم چکارت کنه عاطفه ، الهی بری زیر تریلی ، اخه تو با این سنت نمیتونی یه دقیقه دهنت رو ببندی؟! الهی قطار از رو زبون درازت رد بشه ! همون طور که طبق عادتم بعد از هر گند کاری یقه خودمو جلوی اینه گرفته بودمو با خودم دعوا میکردم مامانم صدامو شنید و گفت: چیه عاطفه داری با کی دعوا میکنی؟! گفتم: هیچی مام...
داستان شاید باورت نشه...! اثر زنده یاد میدیا جادری
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 14:02
بابا پاشو دیگه چقدر می خوابی؟! از این پهلو به اون پهلو چرخیدم و بین خواب و بیداری گفتم: ها؟! چی میگی ؟! سهراب با دستای کوچیکش بازوهامو چنگ میزد و با صدایی شبیه جیغ دوباره گفت: بابایی بیدار شو دیگه، مامان دردش گرفته افتاده توی کوچه! یکدفعه مثل برق گرفته ها از جا پریدم و گفتم چرا ؟! مگه چی شده؟! سهراب...
"داستان خرس مغرور "داستانی زیبا و آموزنده برای کودکان دلبند شما
-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 17:42
به نام خدای مهربونیکی بود یکی نبودتوی یه جنگل سبز و بزرگ ، یه روز آفتابی و قشنگ همه حیونای جنگل دور هم جمع شده بودن و با هم صحبت میکردن ، همگی شاد و خوشحال بودن.همینطور که مشغول حرف زدن بودن اقا خرسه رو کرد به آقا فیله و با یه لحن مسخره ای گفت: آقا فیله این لوله ی دراز چیه رو صورتت؟!تا حالا خودت رو ...
تنهایی مادر بزرگ به قلم میدیا جادری
-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 17:42
از روزی پدربزرگ از دنیا رفت چند سالی گذشته.مادربزرگ به اون خونه بزرگ و قدیمی خیلی دلبسته بودمخصوصا به دوستان قدیمیش که همشون زن های مسن و سالخورده ای بودن. عفت خانوم، زری خانوم، طلعت خانوم که همسایه ی دیوار به دیوار خونه مادربزرگ بود.بعد از اینکه عموها و عمه هام پیگیر ارثیه پدری شدناون خونه ی بزرگ و...
مصاحبه زنده یاد میدیا جادری با ایرنا(17اسفند1400)
-
تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 17:42
زندگی فراز و فرود دارد بسیار. فلک گاهی بر مدار است و گاهی کژمدار. آنچه میتواند روزگار و زندگی را نقش بنمایاند، آینه هنر است و این تفسیر را «میدیا جادری» بانوی هنرمند و جوان شیرازی با آفرینشهای هنری گوناگون ثابت کرده است. او شاعر، ترانه سرا، داستان نویس، گوینده رادیو ، نقاش و در مواردی مترجم زبان عرب...