خرید بک لینک
مامان رختخواب ها رو پهن کرد و من و ۴ تا از داداشیام با دمپایی های شسته شده پریدیم روی رختخواب هامون ! مامان و بابا هم کنار ما خوابیدن! دمپایی های اونا از مال ما خیلی بزرگتر بود!یه ساک پر از لباس همیشه کنار در بود‌ اما نمی دونم چرا نمی رفتیم مسافرت! بابا رادیو رو همیشه روش می گذاشت!هنوز چشامون گرم خواب نشده بود که با شنیدن صدای آژیر خطر بالشت به دست به سمت پناه گاه دویدیم. اصلا نمی دونستم چرا باید قایم بشیم فقط می دونستم که اگه توی پناهگاه نریم مامان غش می کنه!مامان همش جیغ می کشید صدای جیغ مامانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 14:02

- آقا پسر ؟- بله ؟! با من بودین آقا ؟!- بله با شمام. چیزی می خواستی؟!- نه ، فقط داشتم نگاه می کردم!- به هر حال اگه کمکی از من برمیاد در خدمتم.- نه آقا، ممنون!پسر بچه تقریبا ۱۱ ساله بود. با علاقه خاصی به کتاب ها نگاه میکرد اما چیزی نخریداری و لابه لای جمعیت از در کتاب فروش‌رسانیی بیرون رفت!اول هفته بود و توی کتابارائهی جای سوزن انداختن نبود!هر کسی به دنبال کتابی می گشت و من و دو تا از همکارانم مشغول عرضه کتاب ها بودیم. سالها بود که این کتابارائهی بزرگ رو داشتم. از پدرم به من رسیده بود. راهروهای تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 14:02

نمایشگاه آش ارائهی دستم زیر چونه ام خشک شده بود اون قدر که به این حالت روی میز خم شده بودم و به روبرو نگاه می کردم. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشد و دیگه کم کم رسیده بودن به میز من! از این وضعیت عصبانی و کلافه بودم اما هیچ کاری از من بر نمی اومد جز اینکه بشینم و به این صحنه ی دلخراش نگاه کنم! حتی یک نفر بر نمی گشت یه نگاهی به من بندازه از این همه بی توجهی دیگه از خودم نا امید شدم. یه لیوای چای ریختم و گذاشتم روی میز.

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 14:02

چیزی به غروب خورشید نمانده بود! هر روز دقیقا همین زمان می آمد! اولین بار که آمد دلم برایش سوخت فکر می کردم او هم کسی هست مانند دیگران! سرش پایین بود و یک جوری در دنیای خودش غرق بود که انگار کسی را نمی دید. آرام آمد و نشست دقیقا روبروی من ! نمی دانم چرا نگاهش می کردم ؟! اولین بار که دیدمش خیلی اتفاقی بود! حوصله ام سر رفته بود داشتم بیرون را تماشا می کردم! لاغر و قد بلند بود یک ساک در دستش بود بی آنکه به اطرافش نگاه کند نزدیک درخت روبروی مغازه ام نشست پارچه

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 14:02

یادمه توی کتاب فارسی دبستان نوشته بودن نفرین بر دهانی که بی موقع باز شود! فکر کنم من از این درس به کل مردود شدم که الان این زندگی مسخره نصیبم شده! داشتم به ساعت گرون بهای که تازه از خانومم هدیه گرفته بودم نگاه می کردم ، آقای رئیس که توی اتاق ما اومده بود با دیدن ساعت گفت: به به ، ساعت نو مبارک! معلومه از این گروناس! با لبخند گفتم: بله خیلی گرون تهیهم! ضد آب هم هست! میشه راحت باهاش شنا برم ! رئیس نزدیک اومد و گفت: میشه ببینمش؟ ساعت رو از روی مچ دستم باز

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 14:02

امروز خیلی سرم شلوغ بود. هنوز کلی از حساب و کتابای شرکت مونده بود رو دستم که آقا پرویز آبدارچی شرکت با همون لبخند همیشگی یه استکان چای گذاشت روی میزم. گفتم: دست شما درد نکنه! آقا پرویز بدون اینکه بهش تعارف کنم نشست روی صندلی کنار میزم و گفت: وظیفمه گفتم: خیلی خسته شدم، با این چای قند پهلوی شما حتما خستگیم در میاد. اقا پرویز گفت: نوش جونتون آقا ! گفتم: خب چه خبر؟ روزگار بر وفق مراده؟ گفت: خدا رو شکر دیروز پدر بزرگم باز هم صاحب یه پسر شد!! با تعجب گفتم

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 14:02

پیرمرد چونه شو روی عصا گذاشته بود و به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود و پلک نمیزد، دلم نمی خواست خلوتش رو بهم بزنم. رفتم کنارش نشستم. چهره ی پیرمرد غمگین بود و چروک های صورتش و دست ترک خوردش از گذشته ی پر فراز و نشیبی حکایت داشت. آروم دستم رو روی شونه اش گذاشتم و انگاری که از خواب پریده باشه به خودش اومد و نگاهم کرد! سلام کردم و گفتم: پدر جان حوصله داری باهام حرف بزنی؟ پیرمرد ابخند دلنشینی زد و نگاهی به کاغذهای توی دستم کرد و گفت: دانشجو هستی؟ گفتم بله، ولی

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 14:02

اصلا متوجه نبودم که چطور با صدای بلند خندیدم! سر کلاس بودیم و استاد داشت درس میداد! یهو همه نگاهها برگشت به سمت من! استاد با طعنه گفت چیه؟ بگو ما هم بخندیم؟ کجای درس خنده داشت؟! وای عجب آبروریزی بدی شده بود! پسرا و دخترای کلاس انگار منتظر یه همچین فرصت مسخره ای بودن، آغاز کردن به خندیدن! بعد یکی از پسرا بلند شد و گفت: استاد، تا نگفته از چی خندیده نذارید از کلاس بیرون بره! لجم گرفته بود از این پسره ی پر رو که فرصت پیدا کرده بود منو دست بندازه.

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 14:02

خدا بگم چکارت کنه عاطفه ، الهی بری زیر تریلی ، اخه تو با این سنت نمیتونی یه دقیقه دهنت رو ببندی؟! الهی قطار از رو زبون درازت رد بشه ! همون طور که طبق عادتم بعد از هر گند کاری یقه خودمو جلوی اینه گرفته بودمو با خودم دعوا میکردم مامانم صدامو شنید و گفت: چیه عاطفه داری با کی دعوا میکنی؟! گفتم: هیچی مامان جان! دارم یه ذره خودم رو نصیحت میکنم که کمتر توی جمع وراجی کنم! مامان گفت: قربون دختر زبون درازم بشم چی شده حالا؟ گفتم هیچی مامان تو رو خدا یکمی منو کتک بزن

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 14:02

بابا پاشو دیگه چقدر می خوابی؟! از این پهلو به اون پهلو چرخیدم و بین خواب و بیداری گفتم: ها؟! چی میگی ؟! سهراب با دستای کوچیکش بازوهامو چنگ میزد و با صدایی شبیه جیغ دوباره گفت: بابایی بیدار شو دیگه، مامان دردش گرفته افتاده توی کوچه! یکدفعه مثل برق گرفته ها از جا پریدم و گفتم چرا ؟! مگه چی شده؟! سهراب با گریه و زاری به طرف در اتاق دوید و داد کشید: بابا بدو بیا زود باش! به سرعت لباس پوشیدم و با دمپایی به طرف در حیاط دویدم.

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 14:02

به نام خدای مهربونیکی بود یکی نبودتوی یه جنگل سبز و بزرگ ، یه روز آفتابی و قشنگ همه حیونای جنگل دور هم جمع شده بودن و با هم صحبت میکردن ، همگی شاد و خوشحال بودن.همینطور که مشغول حرف زدن بودن اقا خرسه رو کرد به آقا فیله و با یه لحن مسخره ای گفت: آقا فیله این لوله ی دراز چیه رو صورتت؟!تا حالا خودت رو دیدی که چه دماغ زشت و مسخره ای داری؟! بعد با صدای بلند خندید!با شنیدن این حرف همه حیونای جنگل سکوت کردن و به اقا فیله نگاه کردن.اقا فیله از اینکه توی جمع این طور مسخره شده بود خجالت کشید و چیزی نگفتآقا خرسه با بی ادبی ادامه داد: چیه حرفی نداری بزنی؟ نگاه کن هیچ کدوم از ما حیونای جنگل همچین دماغ زشت و درازی نداریم اصلا تو نباید توی جنگل ما زندگی کنی تو چاقی ، گوشات خیلی بزرگه، دماغت چقدر آویزونه اه اه اه . زود از جنگل ما برو بیرون ما نمی خوایم تو کنار ما زندگی کنی!!همه با تعجب به اقا خرسه خیره شده بودن و نمی دونستن چی بگن.آقا فیله که حسابی خجالت کشیده بود از گوشه چشماش قطره های اشک به زمین می افتاداز اونها فاصله گرفت و رفت.آقا خرگوشه با عصبانیت رو کرد به اقا خرسه و گفت برات متاسفم خرس گنده تو واقعا بی ادبی منم گوشام درازه میخوای منم از جنگل برم ؟ زرافه هم گردنش درازه می خوای اونم بره؟تو خیلی قشنگی؟ با این شکم بزرگت؟ !بقیه حیونای جنگل هم به اقا خرسه گفتن چرا دل اقا فیله رو شکستی اون که با تو کاری نداشت!اقا خرسه با پر رویی گفت دلم خواست خوب کاری کردم اقا فیله دماغ دراز نباید توی جنگل ما زندگی کنه!بعد از این حرف همه حیونای جنگل با اقا خرسه قهر کردن و رفتن به لونه هاشون.چند روز بعد شکارچی ها به جنگل اومدن و نزدیک خونه اقا خرسه هیزم روشن کردن و غذا خوردن و رفتن و آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 17:42

از روزی پدربزرگ از دنیا رفت چند سالی گذشته.مادربزرگ به اون خونه بزرگ و قدیمی خیلی دلبسته بودمخصوصا به دوستان قدیمیش که همشون زن های مسن و سالخورده ای بودن. عفت خانوم، زری خانوم، طلعت خانوم که همسایه ی دیوار به دیوار خونه مادربزرگ بود.بعد از اینکه عموها و عمه هام پیگیر ارثیه پدری شدناون خونه ی بزرگ و زیبا با اون حیاط باصفاش فروخته شد و خاطراتمون رفت میون آلبوم قدیمی مادربزرگ.خونه ما آپارتمانی بود و به خاطر علاقه ای که میون ما و مادربزرگ بود اومد که با ما زندگی کنه.بابا روز مادر برای مادربزرگ یه موبایل ساده خرید. من خیلی دلم می خواست که مادربزرگ رو با فضای مجازی اشنا کنم اما مادربزرگ گفت این فضایه نمی دونم چی چی باشه واسه شما جوونا، واسه ما پیرا و از کار افتاده ها همین گوشت کوب دستی کافیه که بتونیم از حال هم باخبر باشیم.از روزی که مادربزرگ به خونه ما اومد سالها گذشتههر روز و هر شب مادربزرگ رو می دیدم که با دوستانش همون خانومای محله ی قدیمی درحال گفت و گو درباره خاطرات خیلی دور و سالهای جوونیشون بودگوش های مادربزرگ سنگین شده بود و خیلی بلند حرف میزدمن حتی یکبار هم ندیدم که گوشی مادربزرگ زنگ بخوره! همش خودش به دوستانش زنگ میزد و جویای حال و احوالشون میشد!یه روز که خودم رو برای امتحان اماده می کردم از صدای بلند مادربزرگ کلافه شدم. از اتاق بیرون اومدم و گفتم مامان بزرگ! خواهش می کنم یکمی یواشتر صحبت کنید من امتحان دارممادربزرگ گفت چی گفتی دخترم؟ نشنیدم!جلوتر رفتم و بلند در گوش مادربزرگ گفتم؛ سردرد گرفتم اون قدر بلند حرف میزنید! اخه من امتحان دارم.مادر بزرگ خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد.گفت: آخه مادر جان من که شنوایی درست و حیابی ندارم صدای خودمم به زور می شنوم!گفتم اشکالی نداره ماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 17:42

زندگی فراز و فرود دارد بسیار. فلک گاهی بر مدار است و گاهی کژمدار. آنچه میتواند روزگار و زندگی را نقش بنمایاند، آینه هنر است و این تفسیر را «میدیا جادری» بانوی هنرمند و جوان شیرازی با آفرینشهای هنری گوناگون ثابت کرده است. او شاعر، ترانه سرا، داستان نویس، گوینده رادیو ، نقاش و در مواردی مترجم زبان عربی است. چگونه شد میدیا جادری به شعر و نوشتن روی آورد؟ به استعداد خود دراین زمینهها چگونه پیبرد؟کودکی و کتاب و نوشتن پاسخ این خانم جوان چنین است: آغاز همه استعدادها از کودکی شکل میگیرد و من از همان ابتدای کودکی سرشار از طبع شاعرانه و لطیف و به شدت احساساتی بودم. کتاب ، ارزشمندترین و مهمترین گنج زندگیام بود، همیشه شعر و متن های ادبی را حفظ میکردم. حفظیات من خیلی زیاد بود و دوره دبستان و راهنمایی سورههای قرآن را حفظ میکردم. نوشتن انشا برای من بسیار راحت بود. خاطرات روزمره زندگیام را هر شب می نوشتم.داستان و صدای سرود « قبل از شاعر شدن داستان کوتاه مینوشتم و بعد شروع به نوشتن شعرکردم. پدرم و دوستانم صدای من را خیلی دوست داشتند و از زمان راهنمایی متوجه شدم صدای من برای اطرافیانم دلنشین است. دوره دبیرستان شاعر شدم و حس واقعی و ذات شاعرانه من در شعرهایی که میسرودم نمایان شد و همه نزدیکان و دوستان و معلمهای من از شنیدن شعرهایم شگفت زده می شدند.» این سخنان جادری است.حس عجیب شعر؛ وقتی که دلگیرم پرسیدیم که تعریف میدیا جادری از شعر چیست؟ پاسخش این بود: شعر را نمیشود به کسی آموخت، شعر حس عجیبی است در دل یک شاعر که مثل یک روح تمایل به رهایی دارد و به زبان شاعر جاری میشود و طنین و موسیقی بسیار خوشی دارد.وقتی با جادری این پرسش را مطرح کردیم که برای شعر گفتن، زمان خاصی مدنظر شماسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 17:42

صفحه بندی