مامان رختخواب ها رو پهن کرد و من و ۴ تا از داداشیام با دمپایی های شسته شده پریدیم روی رختخواب هامون !
مامان و بابا هم کنار ما خوابیدن! دمپایی های اونا از مال ما خیلی بزرگتر بود!
یه ساک پر از لباس همیشه کنار در بود اما نمی دونم چرا نمی رفتیم مسافرت! بابا رادیو رو همیشه روش می گذاشت!
هنوز چشامون گرم خواب نشده بود که با شنیدن صدای آژیر خطر بالشت به دست به سمت پناه گاه دویدیم. اصلا نمی دونستم چرا باید قایم بشیم فقط می دونستم که اگه توی پناهگاه نریم مامان غش می کنه!
مامان همش جیغ می کشید صدای جیغ مامان از صدای آژیر خطر بلندتر بود. بابا دستمو گرفته بود تا بچه ها بتونن یکی یکی وارد پناهگاه بشن! بعد مامان رو فرستاد داخل و آخر کار من و بابا از پله های پناه گاهی که بابا درستش کرده بود پایین رفتیم و یه گوشه نشستیم.
مامان طبق معمول هنوز داشت به آژیر کشیدنش ادامه می داد! بابا آروم گفت نترسید چیزی نیست الان تموم میشه ! یکی از داداشام گفت: به مامان بگو نترسه ما که ترسو نیستیم!
مامان یه پس گردنی محکم بهم زد گفتم: آخ چرا میزنی؟! من که چیزی نگفتم!
مامان گفت: تو ساکت شو! حال ندارم از جام بلند شم! تو نزدیکتر بودی به من! دلم می خواد تو رو بزنم!
داداشیا از خنده ترکیدن!
مامان همیشه داداشیامو بیشتر از من دوست داشت ولی بابا خیلی بهتر از مامان بود.
به مامان گفت: چرا دخترمو میزنی؟! طفلی بچه که چیزی نگفت
اما داداشیا بلند بلند می خندیدن و منو مسخره می کردن!
سنگر تاریک بود و نمی دیدمشون وگرنه براشون زبون در می آوردم!
بابا به داداشیا گفت: بچه ها شیطونی نکنید مامانتون حالش خوب نیست!
همون موقع آژیر سفید رو زدن و مامان و بابا و داداشیا از سنگر رفتن بیرون. انگار من هویج بودم! ازهمه کوچیکتر بودم و به چشم نمی اومدم! همه رفتن و من تنها موندم!
سنگر تاریک بود و من راه رو تشخیص نمی دادم بالاخره تونستم بیام بالا . حیاط سوت و کور و تاریک بود به شدت از تاریکی می ترسیدم. چند قدم جلوتر رفتم اما از ترس برگشتم عقب و دوباره از پشت سر پرت شدم توی سنگر!
آفتاب از گوشه پناهگاه به شکل یک نور باریک و بلند فضای داخل پناه گاه رو روشن کرده چشامو باز کردم. به اطرافم نگاه کردم دیدم توی سنگر هستم. تازه یادم افتاد که دیشب پرت شدم توی سنگر. پس چرا کسی دنبالم نیومد!؟
صدای پا اومد و مامان جارو به دست وارد سنگر شد چشمش به من افتاد که وسط سنگر دراز کشیده بودم. با عصبانیت به سمتم اومد و گفت:دختره ورپریده، مگه تو نرفتی مدرسه اینجا چکار میکنی؟!
اصلا نگذاشت حرف بزنم با جارو افتاد به جونم .
یه چیزایی درباره صدام شنیده بودم همش حس می کردم مامانم یکی از فامیلای صدامه!
داشتم گریه می کردم که مامان جارو رو داد دستم و گفت اینجا رو جارو بزن تا بعدا به حسابت برسم!
مامان از پله های سنگر رفت بالا!
از بی مهری مامان دلم بدجوری گرفته بود. همینطور که سنگر رو جارو میزدم یهو مامان و بابا و داداشیا ریختن تو سنگر .. فکر کردم بازم اژیر خطر زدن!
بابا اومد طرفم و گوشیمو پیچوند گفت: کجا بودی از دم صبح تا حالا دنبالت میگشتم!
زبونم بند اومده بود!
مامان جیغ کشید و گفت تو خونه نبودی؟!
ای خدا اصلا مهلت نمی دادن حرف بزنم . داداشام که همه بزرگتر از من بودن گفتن یالا بگو کجا بودی؟
با ترس و لرز گفتم دیشب ..
مامان گفت: دیشب چی؟
گفتم: دیشب افتادم توی سنگر!
بابا گفت: مگه تو با ما نیومدی بالا ؟!
گفتم: نه شما زود رفتین بالا منو نبردین! منم توی تاریکی چیزی ندیدم عقب عقب اومدم پرت شدم توی سنگر چشامو که باز کردم صبح شده بود مامان اومد اینجا!
مامان هاج و واج به چشم هام خیره شده بود!
بابا بغلم کرد و گفت چیزیت نشده؟! خوبی؟
گفتم: چرا تنهام گذاشتین؟! من از ترس مردم!
بابا رو به مامان گفت: تو چرا هواست به بچه هات نیست؟! تا ۱۰ صبح خوابیدی نفهمیدی دخترت کنارت نیست؟
مامان مونده بود که چی بگه! قهر کرد و همراه داشیا رفت بالا!
منم یواشکی توی گوش بابا گفتم بابایی..
بابا گفت: جون بابایی
گفتم: بابایی فکر کنم صدام دنبال مامان ما میگرده!
بابا با تعجب گفت چرا؟
گفتم: اخه همش اژیر خطر میزنه . بمب میندازه . مامان جیغ میکشه! اعصاب نذاشته واسه صدام ! مامان، دختر خاله صدامه! بیا به صدام بگیم مامان اینجاست بیاد ببرتش از دستش راحت بشیم!
بابا خندید و گفت:باشه حتما بهش میگم!
بابا دستمو گرفت و از سنگر بیرون اومدیم .
صدای بلند ی اومد و بعد همه جا رو دود و گرد و خاک پر کرد!
صدام ، مامان و داداشیا رو با خودش برد!
برچسب:
نویسنده: یاسین یوسفی