اصلا متوجه نبودم که چطور با صدای بلند خندیدم! سر کلاس بودیم و استاد داشت درس میداد! یهو همه نگاهها برگشت به سمت من! استاد با طعنه گفت چیه؟ بگو ما هم بخندیم؟ کجای درس خنده داشت؟! وای عجب آبروریزی بدی شده بود! پسرا و دخترای کلاس انگار منتظر یه همچین فرصت مسخره ای بودن، آغاز کردن به خندیدن! بعد یکی از پسرا بلند شد و گفت: استاد، تا نگفته از چی خندیده نذارید از کلاس بیرون بره! لجم گرفته بود از این پسره ی پر رو که فرصت پیدا کرده بود منو دست بندازه.
برچسب:
نویسنده: یاسین یوسفی