خرید بک لینک

- آقا پسر ؟
- بله ؟! با من بودین آقا ؟!
- بله با شمام. چیزی می خواستی؟!
- نه ، فقط داشتم نگاه می کردم!
- به هر حال اگه کمکی از من برمیاد در خدمتم.
- نه آقا، ممنون!
پسر بچه تقریبا ۱۱ ساله بود. با علاقه خاصی به کتاب ها نگاه میکرد اما چیزی نخریداری و لابه لای جمعیت از در کتاب فروش‌رسانیی بیرون رفت!
اول هفته بود و توی کتابارائهی جای سوزن انداختن نبود!
هر کسی به دنبال کتابی می گشت و من و دو تا از همکارانم مشغول عرضه کتاب ها بودیم.
سالها بود که این کتابارائهی بزرگ رو داشتم. از پدرم به من رسیده بود. راهروهای تو در تو و قفسه های پر از کتاب که نظر هر قشری از جامعه رو به خودش جلب می کرد.
به قول پدرم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو میشد اینجا پیدا کرد .
صبح روز بعد دوباره همون پسر رو بین مشتری ها دیدم داشت کتاب ها رو ورق میزد .
با دقت کتاب ها رو برمی داشت و با شوق نگاهشون می کرد چشاش از دیدن بعضی کتاب ها برق میزد.

محو تماشای پسرک بودم که یک خانمی با ناراحتی گفت: آقا! ده بار پرسیدم نرخ این کتاب چنده؟ چرا جواب نمیدین؟!
عذر خواهی کردم و گفتم خانوم محترم بها کتاب پشت جلدش نوشته شده!
خانوم پول کتاب رو گذاشت روی میز و کتاب رو براش توی یه کیسه پلاستیک گذاشتم و بهش دادم.
چشمم به پسرک افتاد، یک گوشه از کتابعرضهی روی زمین نشسته بود و کتابی که پر از عکس بود رو ورق میزد.
ترجیح دادم چیزی نگم بالاخره اگه کتاب رو می خواست می اومد و می گفت.
پسرک نیم ساعتی به همون حالت بود و بعد بلند شد و از در کتابفروش‌رسانیی بیرون رفت!
روزهای بعد هم پسرک بدون اینکه با کسی حرفی بزنه خیلی بی سر و صدا میرفت گوشه کتابارائهی می نشست و یک کتاب پر از عکس رو بر می داشت و مشغول خوندن میشد!
همکارام می خواستن باهاش برخورد کنن و اجازه ندن که دیگه کتاب مفت و مجانی بخونه اما من گفتم کاری باهاش نداشته باشین! تنها کسی که عاشق کتابه فقط همین پسر بچه اس! بقیه میان گرون ترین کتاب ها رو میخرن اما شاید اصلا نخونن!
عصر که شد بازم پسر بچه اومد! نمی دونستیم اسمش چیه !
صداش کردم و گفتم:
- آقا پسر یه لحظه بیا اینجا.
پسرک سرشو از روی کتاب بلند کرد و گفت: من، آقا؟
گفتم: بله شما!
بلند شد و اومد نزدیک من. خوشبختانه اون لحظه مشتری نداشتم و می تونستم با پسرک حرف بزنم.
گفتم: آقا کوچولو، اسمت چیه؟
گفت: احمد!
گفتم چند سالته؟ گفت: میگن ۱۱ سال آقا !
- خیلی کتاب دوست داری؟

داستان آن سوی خیابان اثر میدیا جادری

- بله آقا!

- نمیخوای کتاب بخری؟
- نه آقا؟!
- چرا؟!! تو که خیلی کتاب دوست داری!
بدون اینکه جواب سوالمو بده از در کتابارائهی بیرون رفت!
شب وقتی کتابارائهی رو بستیم رفتم اون طرف خیابون که واسه شام پیتزا بخرم ببرم خونه.
توی پیاده رو چشمم افتاد به همون پسر بچه!!
روی پله های جلوی بانک نشسته بود روش اون طرف بود می گفت؛ جوراب دارم جورابای زنونه و مردونه اقا جوراب می خواین؟
همین که رو به سمت من برگشت از دیدنم یکه خورد و بدجوری خجالت کشید سرشو پایین انداخت!
منم از دیدنش خیلی تعجب کردم رفتم کنارش نشستم
پسرک همون جور که سرش پایین بود گفت: آقا دلت برام سوخت؟
نگاهش کردم و گفتم نه تعجبم از اینه که چرا تا به حال متوجه تو نشده بودم!
گفت: چرا؟
گفتم: آدمایی مثل تو مردهای بزرگی هستن. اما فکر نمی کردم یه پسر درس خون و عاشق کتابی مثل تو ..
نذاشت حرفم تموم بشه گفت: جوراب فروش‌رسانی باشه؟؟
گفتم: نه آخه اصلا بهت نمی اومد!
گفت: از وقتی یادمه گوشه ی خیابون بودم!
رفتارش مثل آدم بزرگا بود. نه سفید بود نه سبزه. موههای سرش کوتاه بود و لباس آستین کوتاه آبی و شلوار مشکی ساده ای پوشیده بود. اولین بار بود به چهره و اندامش تا این حد دقت می کردم. قد بلند و لاغر بود به چشم هاش نگاه کردم یک لحظه نگاهمون توی هم گره خورد و بعد سرش رو انداخت پایین.
چهره اش پر از غم بود!
داشت وسایلش رو جمع میکرد که بره
گفتم: زمان آینده هم میای کتابفروش‌رسانیی؟
برگشت یه نگاه به من انداخت و آهسته گفت:
آقا من سواد ندارم!
مات و مبهوت نگاش کردم!

پسرک رفت و بین جمعیت گم شد.

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 14:02

صفحه بندی