بابا پاشو دیگه چقدر می خوابی؟! از این پهلو به اون پهلو چرخیدم و بین خواب و بیداری گفتم: ها؟! چی میگی ؟! سهراب با دستای کوچیکش بازوهامو چنگ میزد و با صدایی شبیه جیغ دوباره گفت: بابایی بیدار شو دیگه، مامان دردش گرفته افتاده توی کوچه! یکدفعه مثل برق گرفته ها از جا پریدم و گفتم چرا ؟! مگه چی شده؟! سهراب با گریه و زاری به طرف در اتاق دوید و داد کشید: بابا بدو بیا زود باش! به سرعت لباس پوشیدم و با دمپایی به طرف در حیاط دویدم.
برچسب:
نویسنده: یاسین یوسفی