خرید بک لینک

امروز خیلی سرم شلوغ بود. هنوز کلی از حساب و کتابای شرکت مونده بود رو دستم که آقا پرویز آبدارچی شرکت با همون لبخند همیشگی یه استکان چای گذاشت روی میزم. گفتم: دست شما درد نکنه! آقا پرویز بدون اینکه بهش تعارف کنم نشست روی صندلی کنار میزم و گفت: وظیفمه گفتم: خیلی خسته شدم، با این چای قند پهلوی شما حتما خستگیم در میاد. اقا پرویز گفت: نوش جونتون آقا ! گفتم: خب چه خبر؟ روزگار بر وفق مراده؟ گفت: خدا رو شکر دیروز پدر بزرگم باز هم صاحب یه پسر شد!! با تعجب گفتم

برچسب: نویسنده: یاسین یوسفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 14:02

صفحه بندی