پیرمرد چونه شو روی عصا گذاشته بود و به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود و پلک نمیزد، دلم نمی خواست خلوتش رو بهم بزنم. رفتم کنارش نشستم. چهره ی پیرمرد غمگین بود و چروک های صورتش و دست ترک خوردش از گذشته ی پر فراز و نشیبی حکایت داشت. آروم دستم رو روی شونه اش گذاشتم و انگاری که از خواب پریده باشه به خودش اومد و نگاهم کرد! سلام کردم و گفتم: پدر جان حوصله داری باهام حرف بزنی؟ پیرمرد ابخند دلنشینی زد و نگاهی به کاغذهای توی دستم کرد و گفت: دانشجو هستی؟ گفتم بله، ولی
برچسب:
نویسنده: یاسین یوسفی