چیزی به غروب خورشید نمانده بود! هر روز دقیقا همین زمان می آمد! اولین بار که آمد دلم برایش سوخت فکر می کردم او هم کسی هست مانند دیگران! سرش پایین بود و یک جوری در دنیای خودش غرق بود که انگار کسی را نمی دید. آرام آمد و نشست دقیقا روبروی من ! نمی دانم چرا نگاهش می کردم ؟! اولین بار که دیدمش خیلی اتفاقی بود! حوصله ام سر رفته بود داشتم بیرون را تماشا می کردم! لاغر و قد بلند بود یک ساک در دستش بود بی آنکه به اطرافش نگاه کند نزدیک درخت روبروی مغازه ام نشست پارچه
برچسب:
نویسنده: یاسین یوسفی