نمایشگاه آش ارائهی دستم زیر چونه ام خشک شده بود اون قدر که به این حالت روی میز خم شده بودم و به روبرو نگاه می کردم. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشد و دیگه کم کم رسیده بودن به میز من! از این وضعیت عصبانی و کلافه بودم اما هیچ کاری از من بر نمی اومد جز اینکه بشینم و به این صحنه ی دلخراش نگاه کنم! حتی یک نفر بر نمی گشت یه نگاهی به من بندازه از این همه بی توجهی دیگه از خودم نا امید شدم. یه لیوای چای ریختم و گذاشتم روی میز.
برچسب:
نویسنده: یاسین یوسفی